خاطره زایمان
تصمیم گرفته بودم که زایمانم را بصورت طبیعی انجام بدم , تصمیم سختی بود ولی با خودم به توافق رسیده بودم و به خودم دلداری می دادم که وقتی درد بسراغم بیاد اومده و فقط میشه تحمل کرد تا تمام بشه، روزها می گذشت و من منتظر بودم که این دختر کوچولوی درون خودم که دینا صداش میکردم نشانه ای از بدنیا امدن را نشان بده 39 هفته گذشته بود و هفته 40 را داشتم پر میکردم 39 هفته و 2 روزم بود، خانه بابام بودم که ساعت 8:30 شب درد خفیفی کمرم را گرفت و ول کرد 30 دقیقه بعد باز هم این اتفاق افتاد ، زمستان بود و هواشناسی اعلام کرده بود فردا
تصمیم گرفته بودم که زایمانم را بصورت طبیعی انجام بدم , تصمیم سختی بود ولی با خودم به توافق رسیده بودم و به خودم دلداری می دادم که وقتی درد بسراغم بیاد اومده و فقط میشه تحمل کرد تا تمام بشه، روزها می گذشت و من منتظر بودم که این دختر کوچولوی درون خودم که دینا صداش میکردم نشانه ای از بدنیا امدن را نشان بده 39 هفته گذشته بود و هفته 40 را داشتم پر میکردم 39 هفته و 2 روزم بود، خانه بابام بودم که ساعت 8:30 شب درد خفیفی کمرم را گرفت و ول کرد 30 دقیقه بعد باز هم این اتفاق افتاد ، زمستان بود و هواشناسی اعلام کرده بود فردا سردترین روز سال و سرمای بی سابقه ای را پس از 50 سال خواهیم داشت. فاصله درد ها کمتر شده بود به 20 دقیقه رسیده بود از طریق اینترنت و کتابها با مراحل زایمان آشنا شده بودم ولی اما این دردها دردهای زایمان بود به مامانم گفتم نگران شده بود به خودم میگفتم نه این درد اصلی نیست شاید درد کاذب باشه ولی هر اتفاقی که می افتاد دقیقا شبیه کتابها بود ، دکترم (دکتر سارا مسیحی) برگه پذیرش را برایم نوشته بود، ساعت 11 به اتفاق فواد رفتیم خانه، مامانم سپرده بود که اگه اتفاقی افتاد صبح خبرش کنم، من هم تا رسیدم خانه رفتم دوش گرفتم و خودم را آماده کردم تا آخرین عکس بارداریم را گرفته باشم ، آخه هر ماه عکس می گرفتم و قرار بود خواهرم عکس هایم را مرتب پشت سرهم بچینه، عکس آخر را هم گرفتم و رفتم که بخوابم آخه شنیده بودم که وقتی فاصله دردها به 5 دقیقه رسید بهترین زمان برای رفتن به بیمارستانه ولی مگر میشد با این درد خوابید هر 10 دقیقه به سراغم می آمد و کمرم شدیدن درد می گرفت شاید به مدت 30 ثانیه و زمانیکه درد می رفت انگار که هیچ دردی نداشتم، تا صبح ساعت 6 مدام به خودم می پیچیدم، راه میرفتم برخی حرکات ورزشی را انجام میدادم که شاید دردم کمتر بشه آخه فاصله دردها کمتر شده بود و مدت زمان آن طولانی تر پس از اینکه خون دیدم سریع به فواد گفتم که آماده بشه آخه وقت رفتن به بیمارستان رسیده بود ، وای که چقدر سرد بود، خیابون ها خلوت و تاریک بود، شنبه 1 بهمن ماه رفتیم بیمارستان آریای اهواز و پذیرش شدم بعد از این همه درد تازه دهانه رحمم به اندازه 2 سانت باز شده بود و می بایست به 10 سانت میرسید خدایا چقدر دیگه باید درد را تحمل می کردم ، سریع یه سرم بهم وصل کردن و گفتن دراز بکش ولی مگه من می تونستم دراز بکشم درد داشتم و دوست داشتم راه برم ، شانس بزرگی که آوردم این بود که همزمان با من یه خانمی همسن خودم هم زایمان داشت 1 هفته زود تر از موعد زایمان سزارینش نی نی کوچولوش خسته شده بود و می خواست به این دنیا بیاد ، کلی با هم حرف میزدیم که اگه نبود من دیوانه می شدم، نوع دردی که من میکشدم با اون خانم خیلی متفاوت بود ایشان فقط شکمش درد داشت ولی من از کمرم شروع میشد و به شکمم میرسید طوری که دوست داشتم یک نفر کمرم را مدام ماساژ بده ، دردش درد بود با سوزش و زخم و بریدگی متفاوت بود ، جیغ نمیکشیدم میدونستم تمام زورم را می بایست موقع بدنیا اومدن بچه استفاده کنم ، ساعت 8 دکترم اومد و معاینم کرد و گفت تا ظهر زایمان نمی کنی. صدام کردن و گفتن ملاقات داری مامانت می خواهد ببینتت ، مثل اینکه صبح به فواد زنگ زده بودن و فواد خبرشان کرده بود تا مامانم را دیدم گریه ام گرفت، قبلش خوب بودم ولی نمیدونم چرا تا مامانم اومد اشکام سرازیر شدن. خانمی که با من بود ساعت 11 زایمان کرد و من موندم و بالاخره نوبت زایمان من هم رسید ، دیگه نمیشد دردش را تحمل کرد ( البته اینمبگم که تا چیزی حس میکردم سریع ماماها رو خبر می کردم) مثل این بود که نا خودآگاه دوست دارم فشار بدم و بچه بیرون بیاد فکر نمیکنم تا عمر دارم اون لحظات را فراموش کنم این را برای دینا می نویسم تا بدونه که چجوری به این دنیا وارد شده. من را بردن و برای زایمان آماده کردن عجیب بود که یک دفعه بدنم سرد شد و هیچ دردی به سراغم نمی اومد طوری که خانم دکتر گفت هر موقع درد اومد فشار بده ما کمکت می کنیم و بلاخره دینا بدنیا اومد ساعت 1 ظهر کوچولو و سفید و آبی بود دور ازمن گذاشتنش چقدر بد بودن که دینا را ندادن بغل بگیرم چقدر اون لحظه دوست داشتم دینارا بغل بگیرم چقدر بد بودن که نگذاشتن فواد در کنارم باشه آخه کسی اونجا نبود و فقط من و دکتر و ماما بودیم ، دینا را بردن و به من گفتن بعد از 2 ساعت میری بخش مادر و نوزاد ، من موندم و فکر دینا که چه شکلیه خوب نفس میکشه و هزار فکر دیگه دیدم که به مامانم اینا هیچ خبر ندادن و سریع دکمه را فشار دادم و گفتم لطفا به همراهانم اطلاع بدید که زایمان کردم و بچه و مادر سالمن ، می دانستم که خیلی نگرانن. بعد از 2 ساعت رفتم بخش و تا رسیدم یک خانمی با یک کوچولو آمد و گفت خانم کجایی که دخترت دستش تا مشت توی دهنشه و گرسنست و برای اولین بار دینا را دیدم به چشمم بسیار زیبا بود کوچولو و سفید و سرخ ٢٩٠٠ گرم وزن داشت با قد ٤٧.٥ به دینا شیر دادم چقدر عجیب بود، همه اومدن ملاقات اشتیاق را کامل توی چشم فواد و مامانم میدیدم و بالاخره من هم مامان شدم و احساس پیروزی می کردم. دوست دارم دینا جونم.
خاطرات 2 ماه اول را هم سر فرصت خواهم نوشت.


خاطره زایمان
